سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

لباس زن عمو جون

دختر ناز مامان زن عمو بابا زحمت کشیدن و یه دست لباس قشنگ برای شما بافتن. دستشون درد نکنه. خیلی ناز شدی با این لباس. برات چند تا عکس می زارم عزیز دل مامان.     فدای اون نگاهت بشم من.     من عاشق مرسی گفتنت هستم عشقم     اینجا هم خونه مامانی بابا هست       عسلم بابا جون هر جمعه شما رو شهربازی می بره. دیشب با خاله جون رفتیم ویلاژ توریست.     عزیزم موقع رانندگی باید بشینی     دختر نازم سوار خرگوش کوچولو     ...
28 دی 1392

مریضی سودا جون

سلا مامانی گل من. یک هفته ای است که مامان خیلی دلش گرفته.چند روز هم هست که زیاد حالت خوب نیست.هم یکم سرما خوردی و هم چند تا از دندونهای کرسیت داره همزمان در میاد. پنج شنبه جمعه سه بار بالا آوردی و من خیلی ناراحتم خیلی. به زور بهت ابگوشت می دم همزمان که گریه می کنی و نمی خوری منم گریه می کنم. شبها خوابت نمی بره. دیشب از 2.5 تا 5 بیدار بودی. شیر هم نمی خوردی. بالاخره به زور خوابوندمت. وقتی مریض می شی من خیلی غصه می خورم . دعا می کنم هر چه زودتر خوب بشی خانومم. می بوسمت عزیز دل مامان
21 دی 1392

سودا در دی 92

 تو دختر ناز مامان روز به روز داری بزرگتر می شی الان حسابی شیطون شدی و یه عالمه کارهای جالب می کنی.حرفها رو متوجه می شی و اگه دوست داشتی کاری رو انجام بدی فقط کافیه یکبار بهت بگم ولی اگه دوست نداشته باشی هر کاری بکنم انجام نمیدی. وقتی از بیرون میایم خونه سریع میری کنترلهای تلویزیون و رسیور رو میاری تا روشن کنم. بعضی اوقات کنترلها رو پشت تلویزیون قایم می کنیم اگه روی میز نباشه میری اونجا رو نگاه می کنی و پیداش می کنی.حتی خم می شی ببینی زیر میز نگذاشته باشم. من فدای باهوشیات بشم دختر ناز مامان. با اسباب بازیهات بیشتر از قبل بازی میکنی. سه تا عروسک داری که خیلی دوسشون داری. ساعتها می خوابونیشون ، غذا بهشون می دی، پوشکشون میکنی، با دس...
18 دی 1392

شب چله سال 92

عزیز دردونه مامان جمعه ظهر به مناسبت شب چله رفتیم خونه خاله سمانه جون. دستشون درد نکنه کلی زحمت کشیده بودند و یک لباس خیلی خیلی قشنگ برای شما دوخته بودند که برای عید شما اندازه می شه. برات یه عالمه عکس از شما و تسنیم و یاسینا جون می زارم. بعد از خونه خاله سمانه جون رفتیم شهر بازی و کلی خوش گذشت. شب چله هم خاله نازنین جون با همسرش خونه مامانی اینا دعوت بودن. با اینکه خیلی دوست داشتم با اقوام بابا بریم بیرون متاسفانه نشد. انشالله سال آینده میریم.                                    ...
1 دی 1392

سودا در اذر ماه 92

سلام نفس طلای مامان شما خیلی بزرگ و شیطون شدی عزیزم. دندونهای کرسی شما هم داره در میاد و خیلی اذیت هستی. مامان سعی میکنه که پنج شنبه و جمعه ها از شما زیاد عکس بگیره. بعضی هاشو برات عزیزم می زارم.   ای عروسکو شما خیلی خیلی دوست داره. در روز چند بار می خوابونیش. بهش غذا می دی و پوشکش می کنی و تو کالسکش راهش می بری.       اینجا داری براش لالایی می خونی             دختر کوچولی مامان شما چند تا پازل داری. به یه دونش خیلی علاقه داری اینجا داری پازلها رو توی دوچرخه ات می زاری      عزیز مامان وقتی مایو تنش هست     عش...
1 دی 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد